[
آرشيو شده ها]
زنم هر شب ترا يا رب صدا من
مرا از ياد مبر..ارامش تن
تويي ان رب داناي توانا
زوالي نيستت..هستي تومانا
تورا خوانم بگيري دست ياري
بداني بنده اي محتاج داري
رساني بر دلم ان گوهر پاک
کزو عزت گرفت اين عالم خاک
نگاهم را بسازي خيره بر راه
کني پر سينه ام را از غم واه
بسوزاني دلم را در فراقي
زني بر ..چثزي به عقلم نرسيد
هنوز ميدونم غلط زياد داره بعدا...

نوشته شده در سهشنبه 29/5/1387ساعت 8:18 عصر  توسط پرستو
نظرات ديگران()
مامانم با تعجب گفت: تو که خيلي خوشحال بودي..جوون مردم چه عيبي داره؟اخه معلوم چته؟من چه جوري بهشون بگم نيان؟ياد نسترن افتادم..
وقتي از در امامزاده اومديم بيرون گفتم:راستشو بگو حاجتت چي بود..واسه چي نذر کردي؟
در حاليکه اشک توچشاشحلقه زده بود گفت:اينکه مهيار با کس ديگه اي ازدواج نکنه الا خودم...
ومن لبخند زدم
نوشته شده در سهشنبه 29/5/1387ساعت 8:16 عصر  توسط پرستو
نظرات ديگران()
از کرانه هاي باور تا برامدنت را چند بار شماره ميکنم..اهسته مثل ذکرهاي زير لب مادر بزرگ و روسريهاي بيشمارم را در جوي زمان مي شويم
صدايم خنجريست بر گلو مانده که ناي فرو بردنش را ندارم و اه هاي پي در پيم مثل گل نرگس ميشکفد درون زخمهاي سينه ام..من ترا دوست دارم اندازه اش زياد است..عزيز ميگويد اندازه فاصله مون تا خدا..اما منکه ميگم اين فاصله که خيلي کمه عزيز..خدا همينجاست..تو قلبمون .اون ميخنده ميگه: خدا نزديکه..اما راه رسيدنش خيلي دور و دشواره..منکه اينو اصلا نميفهمم
فقط ميدونم بيشتر از عزيزمم دوست دارم..گاهي خسته ميشم ازين همه راه امده و ميترسم از راه مانده..بياد شور نگاه تو که ميفتم تازگي در تمام تنم جاري ميشه مثل نشاط صبحگاهي بعدازيک شب يلداي انتظار
عزيز ميگه اگه چهل صباح دعاي عهدو بخوني جزو ياران گل نرگس ميشي
حتي اگه مرده باشي..منکه اين دعارو بيشتر از چهارتا چهل بار خونده ام..اما حيف ..ميترسم با لباس سفيد کنارت باشم..من از لباس سفيد ارزون خيلي ميترسم..اما برا لباس سفيد ...حالا اصلا نميگم..اخه عزيز ميگه ارزوها اگه تو دلت باشه خدا براورده شون ميکنه..ميدونم دروغ نميگه..اما خدا که نمياد ارزوهاي منو تو دلم زيرورو کنه..اخه من بيشتر از يه ارزو دارم
يکي که از همه مهمتره..
در تورهاي غمم اشکهاي مرواريد پهن ميکنم بر کرانه هاي صورتم..از دير امدنت..هنوز تکميل نشده ستاره هاي اسمان طلوعت.مگه چند تا ستاره ميخواي..سيصدوسيزده تا که زياد نيست..اگه از مردماني که از هم مي رمند بپرسي با خنده همه خودرا ستاره ميدانند..ولي عجب زمانه ي اشوبزده ايست
همه بدور خويش ميچرخيم وديگران را از مدار خارج ميکنيم..با نيروي گريز از مرکز خودخواهيممون و ستايش خودمون
ومن انگشت حيرت به دهان ازين مردماني که جا نماز اب ميکشند و همه قديس و قديسه اند..افسوس که درون دلهايشان پر است از دروغ ..حيله..تزوير و بازي با احساسات
و عجيبحريصند براي مال دنيايي که بايد گذاشت و گذشت..دم ازاخرت مي زنند در حاليکه دنيا را با چنگ ودندان هم گرفته اند و از دهانهايشان کفي
نفرت انگيزميريزد ..
تو بيا که ارامترين اهنگ خدايي و لطافت باران
تو بيا که صداي گامهايت نغمه ي جويباران است و صداي ابشاران
تو بيا که ماران را با لانه ي کبوتران الفتي ديرينه ميدهي
تو بيا که براي امدنت چکاوکها پر شورترين نغمه ي هستي را مي سرايند و زمزمه ميکنند
تو بيا بگذار براي هرکس هويتش مشخص شود ومرد از نامرد جدا گردد

نوشته شده در سهشنبه 29/5/1387ساعت 8:13 عصر  توسط پرستو
نظرات ديگران()
ميخواي بگم عاشقي قيمت داره
دردسر و گريه و زحمت داره
ميخواي بگم چشماي مست عاشق
خماري و عشق ومحبت داره
ميخواي بگم اتش عشق عاشق
ميسوزونه سينه رو محنت داره
ميخواي بگم تو کوچه هاي دلم
ياد تو هر لحظه چه نعمت داره
ميخواي بگم زنده ام به هوايي
که با نفسهاي تو صحبت داره
ميخواي بگم با غم و دردو هجران
عمريه که دلم چه الفت داره
ميخواي بگم که اسمون دلم
بخاطرت بارون رحمت داره
ميخواي بگم شونه هاتوکم داره
بيار برام اگر که زحمت داره
ميخواي بگم نور چشام تويي تو
نورو ميخوام اگر چه منت داره

نوشته شده در جمعه 25/5/1387ساعت 10:35 عصر  توسط پرستو
نظرات ديگران()
فک ميکنه زرنگه
يا مثلا قشنگه
صدتا ترفند ميزنه
شکار کنه پلنگه
ميگه که عاشق شده
با خودشم تو جنگه
منووقتي ميبينه
قلبشو و کلنگه
فک ميکنه مرد شده
مش ميکنه دو رنگه
فقط فکر شکمه
سير نميشه نهنگه
گاهي تي شرتش گشاد
گاهي هم خيلي تنگه
ميگه تو عشقت مردم
دروغ ميگه - مي لنگه
روده ي راست نداره
همش فکر خدنگه
شلوارش گاه ميفته
گاهي لوله تفنگه
خداييش افرين داشت
شعراي من قشنگه

نوشته شده در جمعه 25/5/1387ساعت 10:35 عصر  توسط پرستو
نظرات ديگران()
اي ستاره ي درخشان بر بيکران هستي
هر صبح به اميد ديدن تبسم تو پلک باز ميکنم
و همواره منتظر انعکاس افتاب مهر توام
تا از مرز بودنم عبور کند ومرا تا درخشش
اينه هاي تولي برد..اي دستهاي سخاوت خدا
مرا از باغ ضيافت پاکي محروم نکن..تنهاوسعت سبز نگاه توست که دشت بي انتهاي ارامش دل دل بيقرار مرا رنگ مي زند
از شمالي ترين طلوع تا جنوبيترين غروبها همواره تبسم تو چشم انداز ديدگان من است..
هر زماني که بر من ميگذرددر انديشه ام ايا به من همچون اهوان دشت پناه خواهي داد تا از هجوم ناجوانمردانه ي هوسها در امان باشم و به دره ي
زشتيها سقوط نکنم..
لحظه هاي انتظار را صفحه به صفحه مرور کرده ام..
توقعي بيش نيست از ان درياي سخاوت نوشته شده در جمعه 25/5/1387ساعت 10:34 عصر  توسط پرستو
نظرات ديگران()
از نگاه من تا بادهاي وحشي دشتي نبود
وقطرات عشق ذره ذره فرود مي امدند بر جاده هاي احساس
و من در جاذبه اولين کوچه ي نگاه تو گم شدم
و اندک اندک اب
سيبي در دستانم نبود
من سيب را در بهشت جا گذاشته ام
فرود مي امدم در راه شکست ِ دلم
تا مرداب دلم راهي نمانده است
نوشته شده در دوشنبه 21/5/1387ساعت 7:2 عصر  توسط پرستو
نظرات ديگران()
اين اتوبوس خصوصيها(چه ميدونم مال کيه؟ مگه من از همه چي خبر دارم..استغفرالله)اقا اولش که تازه مد شده بود(بخونيد راه اندازي..حالا نزنيد تو سر واژه نويسي بنده)نميدونيد اقا چه بروبيايي داشت..يه اهنگ ملايم گاهيهم ازين ناملايمها(اسمشو نميدونم ببخشيد..نه که گوش نميدم)
پخش ميبشد..خنک... باد کولر ..فک ميکردي سفر اروپا رفتي(نه که ما هميشه ازين اتوبوس دولتيا سوار ميشيم ونميدونيم تو دنيا چه خبره.. حالا )چيه؟ خب ما فک ميکرديم اروپا هم ازين اتوبوس هاي بخش خصوصي داره..اخه
نه که مال نميدونيم اروپا چه جوريه؟ووفقط تو اين فيلما اونجاهارو ديديم( به من چه که بعضيا همش ميرن اروپا..)..خب فک ميکرديم(فک کردن جريمه نداره مگه اينکه..مينويسمش.حالا اگه حوصله داشته باشم که معمولا ندارم..خدا بداد اون يه نفر برسه که ميخوا منوتحمل کنه)حواس واسه ادم نميمونه ننه...بعله..داشتم ميگفتم..خلوت بود و مردم از سر وکول هم بالا نميرفتند و و التماس به اين دستگيره هاي اتوبوس نميکردند..که کمکشون کنه و
و احيانا نيفتند..(بعله که احيانا..نه که همه ي راننده هاي اتوبوسها رعايت ميکنند..اقا فردا ازمون شاکي شدند جوابش با وبلاگه..من بي تقصيرم)
خلاصه بگم براتون عجب روياي شيرين و زود گذري داشتيم..اما حالا
اتوبوسها چند تن بار ازنوع بني ادم سوار ميکنند..کولر خدا قربونش برم که هميشه کار ميکنه نه قطعي اب داره نه برق..خوب ضررم نداره
اهنگ هم که خب شايد بعضيها از صداي بعضي خواننده ها خوششون نياد..نميخوان يه عده اي ناراضي باشن..باالکل (غلط املايي نگيريد همين جويه)قطعشده..نه که بخوام اعتراض کنم..اتفاقا خيلي خوب شده..چون ما به اينجوريش عادت نکرده بوديم واونجوريشو ديده بوديم..اقا از قديم الايام فرموده اند//ترک عادت موجب مرض است"(البت بعرض برسونم منهاي عادتهاي بد امثالهم سيگار و ازين چيزا..)
ببينيد خدا خيرشون بده چقد بفکر ما نوع بشرند که نميخوان مريض بشيم
که هيچ..به اروپا فک نکنيم.(اصلا به ما چه ..مگه ما سر و ته پيازيم..والللا
نوشته شده در دوشنبه 21/5/1387ساعت 7:0 عصر  توسط پرستو
نظرات ديگران()
بزن
اهنگ بزن
اهنگي که گوش وجان را بنوازد
و سماع
رقص ديدني تو
در کرانه هاي جنوب در ماهور سرخ
عاشقي
با جنون بزن
مجنوني
عطر اگين بزن
بزم را به عشق شور ببخش
وتو اهنگ زدي اهنگ عشق
و سماع ديدني تو .....جمع اسمانيان
وخدا برايت کف زد وهورا کشيد
وتو سر از پا نشناخته
رقص کردي....تو رقص کردي
حيف من دير رسيدم........
براي دوستم
نوشته شده در دوشنبه 21/5/1387ساعت 6:59 عصر  توسط پرستو
نظرات ديگران()
باد نشاني ترا مي پرسد
تا در ميان کوچه هاي اقاقي
پشت چراغهاي قرمز دلم
با چشمهايت بايستد
ترا در کنار کدام شقايق گم کرده ام
که اکنون بي رمق در ايستگاه شصت ونهم
به اندازه ي فرود پريان بال سفيد
به انتظار لبخند ميزنم
بهار در بهار عطسه ميزنم پاي ساعت قرار
خميازه ميکشم
ونقاشي ميکنم ترا ميان ابرهاي سياهي که
هيچوقت سفيد نميشوند
کبوتر من بالهايت را در کدام سرزمين پرواز دادي
که من با ان فرود امدم
و در سکوت... اسمان ميخواند
تو پر..اوپر...شماپر..
.انها پرو من در خواب پر پر ميشوم
براي دوستم

نوشته شده در دوشنبه 21/5/1387ساعت 6:58 عصر  توسط پرستو
نظرات ديگران()
ترا من افريدم جان دادم
درون قلب خويش زندان دادم
بگفتي از شراب چشم مستم
دوسه پيمانه هم ازان دادم
تمام شور مستي در دوچشمت
شدم مست و به پايت جان دادم
بگفتي شعله زن خاکسترم کن
درون دل ترا مکان دادم
به دستانت کشيدم اتش عشق
محبت را به تو نشان دادم
تمام واژه هارا بر لب تو
بکردم جاري و زمان دادم
بکردم شانه هايت را ستبري
سرم بر روي شانه جان دادم
نوشته شده در دوشنبه 21/5/1387ساعت 6:57 عصر  توسط پرستو
نظرات ديگران()
سلام..ازونايي که لينکشون کرده بودم معذرت ميخوام..اخه يه چيزايي مي نويسند بعضيها ..خوب منم وبلاگو حذف ميکنم..بعد دوباره دوست دارم بنويسم..و بعضيها ميخونند بخاطر خودم و اونا مينويسم..بعدا راجع به خود خودم مينويسم..اگهخدا بخواد..بابا بخدا من مسلمونم..مثل همه از بعضي کارا منم دلگير ميشم..و خوشم نمياد ....مال همين ايران اسلاميم..منم دلم ميخواد کشورم پيشرفت کنه..و همه در رفاه و اسايش و راحتي باشند و راضي... اصلانم متعصب کور وکر نيستم..و بيقيد ي رو دوس ندارم...
چرا چشمان تو شور غزل داشت
کلامت دلربا بود و عسل داشت
براي ترجمان عشق و ايثار
خداوند از شما ضرب المثل داشت
درون سينه ات اتشي از عشق
چو شعله مي کشيد-لبيک و بل داشت
نوشته شده در چهارشنبه 2/5/1387ساعت 8:25 عصر  توسط پرستو
نظرات ديگران()
باسلاممم وبه نام خدا..متاسفم
مترسک بودن ادما رو دوست ندارم.. اما دلم براشون ميسوزه..اخه وقتي نتوني تو زندگي رل قشنگي رو بازي کني..بايد مترسک سر جاليز باشي..و فقط کلاغهايي که مخ ندارن ازت بترسن.اخه اونايي که مغزشون کارميکنه ميدونند کاري از دسته مترسک بر نمياد..گاهي دلت ميخواد خودتو به مترسک بودن بزني.تا همه بيخيال از کنارت رد بشن..گاهيم بعضيا ميخوان تورو مترسک حساب کنند تا گنجشکارو فراري بدي و يا مسبب تفريح وخنده ي ادما بشي اونوق د ل مترسک ميشکنه ميشکنه کسي باورش نميشه..ومن براش اشک ميريزم..براي دلي که مترسکش کردند..همه تو زندگي کم بيش با همچين وضعيت برخورد مي کنيم..همه..بستگي داره به نقشي که که مي پذيريم..و حرکت داريم وويا اينکه خودمون مترسک ميشيم..يا ديگران بالاجبار اين نقش رو رو دوشمون ميذارن..تا چه حد بخواهيم باشيم يا نباشيم. اگر کسي واقعا وبلاگمو ميخوند معذرت ميخوام..ببخشيد که مجبور شدم حذفش کنم.و از سر بنويسم..من براي ارزشها و باورهايي که طي چند سال براشون پدرو مادر وخودم و ديگران زحمت کشيده اند تا با خونم عجين بشه ارزش و بهايي بالاتر از خوشيهاي زود گذر وتفريح و سرگرمي قائلم..مثل نجابت..پاکدامني..مثل شرافت..حيثيت. و عشق ومحبت.و شخصيت ودوستي وووو مغرورم..نه به معناي خودپسندي..

نوشته شده در پنجشنبه 27/4/1387ساعت 9:21 صبح  توسط پرستو
نظرات ديگران()
[
آرشيو شده ها]